پگاه حوزه - دفتر تبلیغات اسلامی حوزه علمیه قم - الصفحة ٤ - بحران در مدرنيته - کاظمی جمال
بحران در مدرنيته
کاظمی جمال
فرانكلين بومر
اشاره:
به اعتقاد بسياري از انديشمندان، مدرنيته و تفكر اروپا محور، در سرشت خود از نخوت و تبختري عظيم برخوردار است. اين ويژگي، محصولِ ماهيت هژمونيك و استيلا طلب مدرنيته است. بر اين اساس، غرور كبريايي دنياي مدرن رشدي روز افزون يافت تا آنجا كه تمامي ارزشهاي كهن را فروشكست و مجموعهاي از نظام ارزشي جديد را برجاي آن نشاند، به موازات آن انسان را غايت متعالي آفرينش «انسان» قرارداد و در درجه بندي عالم «خداوند» را در هلال تعليق نهاد. اما سرنوشت مدرنيته و آفات و آسيبهايي كه آفريد، ذهن همگان و حتي اروپاييان را نسبت به عمق و اصالت دنياي مدرن بر آشفت و بدين ترتيب بشر معاصر را در گرداب آشوبناك «بحران» و «اضطراب» غرقه ساخت. مطلب حاضر شرح دلكشي از اين قصهي اسفناك و در عين حال عبرتآموز است.
يكي از نوابغ ادبي فرانسه، در نوشتار جذابي كه در سال ١٩١٩ به رشتهي تحرير درآورد، توجه همگان را به بحراني جلب كرد كه در طول قرن بيستم ذهن اروپاييان را گرفتار خود ساخته است. «پل والري» همانند «هملت» غرق در مسالهي عظمت و اضمحلال اروپا بود و تا زمان مرگش ـ در سال ١٩٤٥ ـ بارها و بارها به اين موضوع پرداخت.
در عظمت اروپا ترديدي نبوده و نيست. والري از عدم توازن قدرت سياسي و عقلي اروپا با بقيهي جهان سخت شگفت زده بود؛ اروپا با همهي محدودهي جغرافيايي كوچك خود كه در واقع دماغهي كوچكي در جوار قارهي بزرگ آسيا است، قرنها است كه فرهنگ و انديشهي جهان را هدايت ميكند. اروپا بخش برگزيدهي كرهي خاكي، مرواريد فلك و مغز يك جسم درشت اندام به شمار ميآيد. برتري اروپا مرهون آن است كه تاليف موفقي ميان تخيل و منطق دقيق، شكاكيت و عرفان، و بالاتر از همه اشتياق ملتهبانه و كنجكاوي به دور از همدلي برقرار كرده است. همه چيز به اروپا منتهي ميشود و همه چيز ـ يا تقريبا همه چيز ـ از همين جا به مناطق ديگر سرازير ميگردد.١
والري معتقد است كه «تا كنون اينگونه بوده است»، اما جنگهاي جهاني و شكنندگي تمدنهاي اروپايي او را عميقا به فكر فرو برد. «ما جزو تمدنهاي آخرين هستيم و اكنون ميدانيم كه در آستانهي فنا قرار داريم».٢ اما در حقيقت فنا يا دست كم زوال اروپا مدتها پيش از جنگ جهاني اول آغاز شده بود.
اروپا شايد در سال ١٩١٤ به مرزهاي مدرنيسم رسيد. به گمان والري خصوصيت بارز مدرنيسم اختلال و تشويش در ذهن بود. شايد منظور او از تشويش و اختلال، فقدان هرگونه نظام ثابت ارجاعي براي زندگي و تفكر باشد. اين فقدان را ميتوان اين گونه تبيين كرد: «در اذهان فرهيختهي غربي متنوعترين تصورات و متناقضترين اصول زندگي و آموزشي، در يك هم كُنشي و همزيستي آزاد با يكديگر به سر ميبرند. اين مسأله شاخصهي اصلي دوران مدرن است».٣ به طور كلي زوال اروپا مديون سياست است، چرا كه اروپا هيچگاه موقعيت مستحكمي نداشته است، اين قاره هم اكنون نيز تاوان اين ضعف را ميپردازد. صدور دانش و علوم كاربردي ديگران را توانا كرد و به واسطهي آن نابرابري و عدم توازني كه علت برتري آنها بود، از ميان رفت. در نهايت به اين دليل و برخي دلايل ديگر، اروپا و انسان اروپايي مقهور اضطراب و دلهره گرديد.
بحران نظامي ممكن است موقتي باشد، اما بحران اقتصادي امري پايدار است. اما بالاتر از همه «بحران ذهن» است كه مهمترين نشانهي آن بحران در ادبيات، فلسفه و زيباييشناسي است.
به اين ترتيب والري همگام با بسياري از معاصران خود، طليعهي دوران جديدي از اضطراب در تاريخ غرب را پيش بيني كرد. پيش از آنكه به اين اضطراب كه به گفتهي والري نشانهي زوال غرب است، بيشتر بپردازيم، شايسته است به عظمت علمي و عقلي اروپا در طول قرن بيستم نظري دقيقتر و جامعتر بيفكنيم.
والري با همهي بدبينياش، نخستين كسي بود كه ميگفت عظمتي كه اروپا در اغلب دورانهاي حياتش واجد آن بوده، هم چنان بر جاي خواهد ماند، اگرچه همواره نشاني از كاهش و كاستي در آن يافته خواهد شد.
درست است كه حيات اروپاي قرن بيستم تا اندازهي زيادي بر ثروت و سرمايهي عقلي متراكمي كه از قرون پيشين به جاي مانده است استوار ميباشد، ـ براي مثال بسياري از چهرههاي پرفروغ علم و فلسفهي اين قاره در قرن نوزدهم زاده شده و تحصيل كردهاند و بسياري از مهمترين آثار علمي آنها پيش از سال ١٩١٤ به انجام رسيده است. انسانهايي مانند «فرويد، ماكس پلانك، وايتهد، يونگ واينشتابن» همه در قرن نوزدهم ميزيستهاند ـ و نيز درست است كه با ظهور فاشيسم در ميانهي سالهاي ١٩٢٠ تا ١٩٣٠ بسياري از مغزها به امريكا و ساير مناطق عالم مهاجرت كردند، اما نميتوان انكار كرد كه در اروپا بين سالهاي ١٩٠٠ تا ١٩٥٠ دست كم در سه حوزهي مهم انديشه، يعني علوم فيزيكي، روانشناسي و فلسفه افقهاي جديدي گشوده شد.
نظريهي «كوانتوم» و «فيزيك نسبيت» يك «انقلاب دو وجهي را در حوزهي بي نهايت خُرد و بي نهايت بزرگ به وجود آورد».٤ اين نظام جديد فيزيكي به لحاظ قوت و استواري مفاهيم حتي با نظام فيزيك كلاسيك نيز قابل قياس بود. در حقيقت فيزيك جديد برخي از پيشرفتها و مسلمات اصلي فيزيك كهن را در هم شكست. اما از آنجا كه نميتوانستند اين نظام جديد فيزيكي را به همان سرعت جهان مكانيكي نيوتن ترسيم و تصوير كنند، ذهن فرد عامي نيز نميتوانست به خوبيِ فيزيك نيوتن، فيزيك جديد را لمس كند و همچنين نميتوانست تأثيري به عمق تأثير فيزيك نيوتن را در ساير فرهنگهاي بشري ايجاد كند. در حقيقت فيزيك جديد به طور غير مستقيم و به واسطهي فنآوري پرهيبت حاصل از آن مقبول طبع آدميان قرار گرفت.
اما در حوزهي فلسفه، تفكر مدرن موجب شد كه تأملات و ژرفنگريهاي عميق و بديعي در خصوص طبيعت و ساختار ماده، زمان و مكان، عليت و تقدير، معرفتشناسي و حتي خداوند صورت گيرد. ميان علم ماده گراي كمونيستها (آن طور كه لنين در كتاب «ماترياليسم و امپريوكرييتسيم» آورده بود) و فلسفهي علم ايده آليستي كه در اين زمان در اروپاي غربي ظهور يافته بود، فاصلهي زيادي وجود داشت.
اگزيستانسياليسم و روانكاوي نيز وارد زمينههاي تازهاي شد و افقهاي جديدي را گشوده بودند. اين هر دو در قرن نوزدهم ريشه داشتند، چنانكه فيزيك جديد هم اين گونه بود. اما هم اگزيستانسياليسم و هم روانكاوي در قرن بيستم به ثمر نشستند، چرا كه شرايط آنها ـ يعني حالت اضطراب و اغتشاش ـ در اين قرن مساعد بود. علاوه بر اين چون كانون توجه اين دو مكتب به جاي الكترون و طول موج «انسان» بود، به سرعت در فرهنگ عمومي رخنه و رسوخ كردند. اگزيستانسياليسم كه به باور عدهاي «فلسفهي قرن بيستم» است، در ادبيات و رمان جلوه كرد. روانكاوي هم كه به گفتهي توماس مان «جنبشي جهاني» است، بر تمامي حوزههاي عقلي، ادبيات، ديرينهشناسي، اسطورهشناسي، فرهنگ عاميانه، دين و تعليم و تربيت تأثير نهاد. «توماس مان» رمان نويس بزرگ قرن بيستم ميگويد: «گزافه است اگر كسي بگويد كه من به روانكاوي رسيدم، اين روانكاوي است كه به ما ميرسد».٥
امتياز خاص اگزيستانسياليسم اين بود كه نقطهي عزيمت جديدي را در اختيار تفكر قرار ميداد اين نقطهي عزيمت جديد از نقطهي عزيمت تفكر «عيني» در فلسفهي مدرن كاملاً متفاوت بود. به گمان فيلسوفاني چون «مارتين هيدگروژان و پل سارتر» فلسفهي حقيقي محصول تفكري شخصي است و از دغدغه و درگيري متفكر در موقعيت حياتي خاص و تأمل ژرف دربارهي اين موقعيت فراهم ميآيد. همچنين از هر گونه مشاهده با منطق فاصله گذار كه از قضا سخت محل توجه ايدآليسم پوزيتيويسم منطقي است، گريزان است. به همين ترتيب، امتياز روانكاوي هم اين بود كه «عقل» انتزاعي فرو دست يا «من» را به خوبي وارسي ميكند تا بتواند مبادي و ريشههاي عاطفي و احساسي انديشه و عمل را كشف كند. اگر روانكاوي نتوانسته است ناخودآگاه را كشف كند، اما در عوض تمام همت خود را مصروف جستوجو و تحقيق دربارهي آن كرده است. به خصوص در نظامهاي فرويد و يونگ كه اتورانك ـ يكي از اعضاي مكتب فرويد ـ قرن بيستم را به حق «عصر روانشناسي» ناميده است. چرا كه تا كنون در هيچ دورهاي روانشناسي ضمن استقلال كامل از فلسفه تا بدين اندازه در تلاشهاي فكري اروپا اهميت و محوريت نداشته است. بايد توجه داشت كه روانكاوي فقط يكي از مكاتب متعدد روانشناسي است و علاوه بر اين مكتب ميتوان از مكاتب ديگري هم چون مكتب رفتارگرايي ،مكتب يونگ و مكتب آدلر ياد كرد. حتي يك مكتب روانشناسي اگزيستانسياليستي هم به وجود آمده كه تحت هدايت روانشناسي سويسي «لودويگ بينسوانگر» رقيب فرويد است.
با اين همه، اين فهرست سه گانه ـ فيزيك، اگزيستانسياليسم و روانكاوي ـ تمام فعاليتهاي فكري اروپا در ميان دو جنگ جهاني را در بر نميگيرد. و نيز چندان دشوار نيست كه فهرستي طولانيتر تهيه شود و مكاتبي مانند «پوزيتيويسم منطقي» كه هنوز جنبشي خلاق در فلسفه است و مكتب اقتصادي «كينز» را هم در بربگيرد. تمامي اين مكاتب كم و بيش تجربي هستند فهرست مزبور شامل ادبيات، هنر (خصوصا رمان و شعر فلسفي) و نظامهاي جديد الهيات هم ميشود. برخي از اين نظامهاي الهياتي مانند «نئوارتدكسي» يادآور نظامهاي الهياتي كُهنتر هستند، اما برخي ديگر اساسا ديدگاههاي جديدي بنياد نهادهاند.
اما چنانكه والري گفت: به موازات عظمت، زوال همراه با اضطراب هم رشد ميكرد. خود اروپاييها واژهي تركيبي «عصر اضطراب» را براي توصيف آنچه در قرن بيستم اتفاق ميافتد، ابلاغ كردند. اروپاييها ديگر، نه دربارهي روشنگري رو به رشد زمانهي خود بحث ميكنند ـ آن گونه كه در قرن هجدهم از آن سخن ميگفتند ـ و نه در مورد عظمت جاودانه اروپا لب به سخن ميگشايند، بلكه در حال حاضر بحث اصلي آنها حول محور اضطرابي است كه در وجود، فرهنگ و سرنوشتشان حس ميكنند. «پل تيليش» فيلسوف و متأله زمانهها در ميانهي اين قرن گفته است: «امروزه ناميدن دوران جديد به نام «عصر اضطراب» تقريبا خالي از اشكال است».٦ به اعتقاد تيليش اين اضطراب حتي مهمترين آفرينشهاي اروپاييها در ادبيات، هنر و فلسفه را آلوده و عفونت زده كرده است. به اعتقاد او اروپا وارد سومين دورهي بزرگ اضطراب شده است كه به لحاظ شدت و قوت با دو دورهي اضطراب در «عصر باستان» و «عصر اصلاح ديني» قابل مقايسه ميباشد. به نظر تيليش شكل خاص و ويژهي اضطراب در قرن بيستم ناشي از «بيمعنايي» است. او بي معنايي را محصول اين مسأله ميداند كه جهان جديد كانون معنوي خود را كه ميتوانست به مسألهي معناي زندگي پاسخي بدهد، گُم كرده است. اين نظريه ديدگاه مشترك ميان كساني است كه هنوز به يك گرايش ديني خاص وابسته هستند. براي مثال اشعار اوليه «ت.اس.اليوت» خصوصا شعر «انسان ميان تهي» و نيز اشعار متأخر «و.اچ. اودن» را پس از آن كه ايماني دوباره به معتقدات ديني پيدا كرد، در نظر بگيريد. ذهن و روح «اودن» با اضطرابي كه روحهاي غريب و بيمار در جهان جديد حس ميكنند، درگير است. او در كتاب «عصر اضطراب» اين حالت را هم سنگ نوعي بيماري كه از زندگي بدون هدف يا بدون اعتقاد پديد ميآيد، به شمار ميآورد. در كتاب او چهار شخصيت وجود دارد كه از شدت سرما به يكديگر چسبيدهاند. آنها در جستوجوي سرزمين آرامش هستند و «احساس اين كه تاب و توانشان را از كف داده و با سماجت تمام در پي يافتن آب هستند، آنها را به حركت وا ميدارد». البته اين نوع نگرش مختص متفكرين مذهبي نيست. اگزيستانسياليستيهاي هنرمند و زيبايي شناس نيز اضطراب را با آگاهي انسان از زندگي در يك جهان پوچ و «عبث» مرتبط ميدانند. اينان بر خلاف تيليش تصور نميكنند كه جهان آكنده از موجوداتي است كه تحت حكم و فرمان خداوند هستند، بلكه به گمان ايشان مسئوليت ساختن تمامي ارزشها به انسان وانهاده شده است. انسان آزاد است، به طوري كه ميتواند بدون توجه به خدا و يا عالم مثالي ماهيات انتخاب كند. اما آزادي او يك آزادي پرهول و هراس و دلهره آور است كه متضمن مسئوليت خرد كننده و تهديدي دايمي از سوي عدم است. «مرگ خدا» يگانه علت مشخص اضطراب نيست. چنانكه بارها اشاره شد، مرگ انسان، مرگ اروپا و در واقع مرگ تمامي بتهاي بزرگ مدرن علل بروز اين اضطراب هستند. نه تنها مرگ خدا و انسان بلكه حتي مرگ عقل، ترقي، پيشرفت و تاريخ نيز علت شاخص اين اضطراب بودهاند. حوادث شوم و هولناكي كه از ١٩١٤ تا ١٩٤٥ رخ داد، با سقوط اين بتها و در نتيجه با اين اضطراب مربوط بوده است. جالب است به اين نكته توجه كنيم كه نويسندگان معاصر نيز بارها و بارها از مفاهيم سقوط و اضطراب براي تبيين اين حوادث استفاده كردهاند. براي مثال تيليش بارها اين كار را كرده است و در مقام تبيين موفقيت «فاشيسم» چنين گفته است: «در دوراني كه عصر شك مطلق است، انسانها از آزادي به جانب نوعي اقتدار و حجيت گريختند، چرا كه اين اقتدار ارايهي معنا و پاسخ به سؤالات انسانها را وعده ميداد.»٧
«آرتو كوستلر» به فاصلهي كوتاهي پس از جنگ جهاني دوم چنين نوشت: «انسان قرن بيستم يك روان پريش سياسي است، چرا كه هيچ پاسخي براي مسألهي معناي حيات ندارد. او نه به لحاظ اجتماعي و نه از جهت فلسفي نميداند كه وابسته و آويخته و متكي به كجاست؟»٨
اين گونه بود كه اضطراب هم در قلمرو آفاق و هم در اقليم انفس سربرآورد. درواقع علت اصلي اضطراب همان «بحران ذهن» بود كه والري در سال ١٩١٩ طرح و عرضه كرده بود. اما دهههاي زيادي در حال پخته شدن و آمادگي بود.
زوال و سقوط بتها نيازمند بحث و تفسير بيشتري است. تناقضآميز است كه در عصر با شكوه دانش، علم به موضوع ترس و بي يقيني تبديل شده است. دليل اين مسأله اين است كه زماني بسياري از مردم علم را حلاّل تمامي مشكلات ميدانستند، ولي امروزه علم در ماشين خلاصه شده است و ماشين هم به عاملي براي فقدان شخصيت، زوال انسانيت و وسيلهي توانمند انسان براي آغاز جنگي سراسري تبديل شده است. اين احساس جديد نسبت به ماشين كه برخي از آيندهگرايان ايتاليايي در دورهي نخست قرن حاضر هوادار و مُبلغ آن بودهاند، در كتابهايي نظير «جهان جديد بيباك» اثر «آلدوس هاكسي» و «ساعت بيست و پنج» اثر «ويرژيل گئورگيو» به بهترين شكل طرح شده است. در كتاب گئورگيو، ماشينها كه في نفسه ساخته و پرداختهي علم هستند، در برابر سازندگان خود (انسان طغيان ميكنند و آنها را بردهي خود ميسازند. «ساموئل باتلر» در كتابي با همين موضوع، فرجامي خوشايند را ترسيم كرده است: انسانها مجددا كنترل ماشين را به دست ميگيرند، چرا كه اگر علم نتواند شأن و منزلت آدمي را اعاده كند ـ نه به آن شكلي كه «بيكن» گمان ميكرد ـ هيچ چيز ديگر هم نميتواند تفسيري قابل قبول از جهان عرضه كند و يا نظامي اخلاقي به انسان هديه نمايد. يقينا كيش و آييني كه بسياري از اروپاييها آن را گم كردهاند، فاقد هرگونه جانشين و جايگزين است. انسان هم ديگر به عنوان ستون و پايهي اقتدار عالم تلقي نميشود.
شايد «آندره مالرو» نخستين كسي بود كه از «مرگ انسان» سخن به ميان آورد. در يكي از آثار اوليه و تخيلي او، يك آسيايي به دوست اروپايي خود مينويسد: «حقيقت مطلق نزد شما اروپاييها، ابتدا خدا بود و بعد انسان. اما حالا انسان مرده است و در نتيجه خدا هم از ميان برخاسته است و شما سرگردان و مضطرب به جستوجوي چيزي هستيد كه بتوانيد ميراث حقيقت مطلق را به او بسپاريد.»٩ منظور مالرو اين است كه تصوير كلاسيك و سنتي از انسان، مرده و يا در حال مرگ است. اما مدتها پيش از مالرو وابستگان «مكتب فرويد» گفته بودند كه انسان، بسيار كمتر از آنچه خود ميپندارد، عاقل و عقلاني است. انسان از روان پريشي رنج ميبرد و حتي صانع و سازندهي خانهي خود (روان خود) هم نيست. هم زمان با اين انسانشناسيها، تصويرهاي ديگري از انسان كه به همين اندازه نسبت به مقام و منزلت آدمي ناخوشبين بودند، ظهور كردند و انسان را به صفات مشابه ديگري متصف نمودند؛انسان گناهكار، انسان ضعيف، موجود ناشناخته، موجود غير قابل تسميه١٠ و... .
در اگزيستانسياليسم، انسان هم ميتواند موجودي عاطفي و رقيق القلب باشد كه به «تهوع» از عالم ميرسد (چنانكه نام يكي از رمانهاي «سارتر» همين است) و هم ميتواند موجودي شجاع و قهرمان باشد كه نسبت به خدايان و سلاطين بي اعتنا و در برابر آنها جسور و عُصيانگر است؛ اما در حين شجاعت و قهرماني ـ و حتي در صورت موفقيت ـ بازهم همانند «آگيستوس» در نمايشنامهي «مگسها» هم چنان مقهور و مبتلا به اضطراب جهاني و كيهاني است. تمامي اين برساختهها و تصويرهاي مشابه از انسان، در ادبيات ظاهر شد و در واقع ماهيت ادبيات را دگرگون كرد. پس از آن كه تصوير مدرن از سرشت انساني روي به جانب زوال نهاد، نگارش رمان و نمايشنامههايي كه قهرماناني به سبك كهن داشتند و يا رمانهايي كه شخصيتهايشان مانند مردم معمولي داراي خصوصيات شخصيتي ثابت باشند، سخت دشوار مينمود.
اين شكاكيت، به حوزهي تاريخ هم راه يافت. تاريخ نيز به بتي ديگر تبديل شده بود. كمونيسم و فاشيسم هم چنان دل در گرو تاريخ داشتند و يكي از برگ برندههاي آنان در برابر رقبايشان اين بود كه به خوبي ميدانستند كي تاريخ به كمك آنها ميآيد و آنها كجا به كمك تاريخ خواهند شتافت. حال آن كه ليبرالهاي بورژوا سرسختانه از «زوال و سقوط غرب» دم ميزدند.
«ويليام اينگ» متولي تلخ كام كليساي جامع «سن پل» در لندن، از مفهوم پيشرفت به مثابهي «خرافهاي مدرن» ياد ميكرد. به اعتقاد او تاريخ به جاي آن كه امري رو به ترقي و داراي جهتي مستقيم باشد، مقولهاي ادواري است و يا دست كم در هر زمان در معرض اضمحلال و شكست است. به هر تقدير، در تاريخ هيچ فرجام قابل پيش بيني براي نتيجه جنگ ميان آزادي و سرنوشت وجود ندارد. «اسوالداشپينگلر» كه كتاب نام آشناي او در خصوص ضعيف شدن تمدن غرب بلافاصله پس از جنگ جهاني اول به چاپ رسيد، به سرنوشت و تقدير ايمان راسخ داشت. او معتقد بود كه هيچ عاملي توان آن را ندارد كه روند بي وقفه گذار يك جامعه از فرهنگ به تمدن ـ يعني از مرحلهي خلاقيت روحاني به مرحلهي رخوت و ماده گرايي و در نهايت مرگ ـ را متوقف نموده يا به تاخير اندازد.
«آرنولدتوين بي» تصور ميكرد كه تمدن (البته او اين واژه را به اندازهي اشپينگلر تحقيرآميز نميكرد) همواره ميتواند صورت و سامان نويني به خود بدهد.
البته اين يك واقعيت مسلم است كه بيست و پنج تمدن از مجموع بيست و شش تمدن بزرگ جهان از صحنهي گيتي رخت بر بسته و زوال يافتهاند و بيست و ششمين تمدن جهان يعني تمدن غرب مدتها است كه وارد مرحلهي دشوار مشكلات و معضلات خود شده است.
مالرو بر خلاف اشپينگلر بر آزادي در عرصهي تاريخ پاي ميفشارد، به خصوص بر خلاقيت هنري انسان. با اين همه او نيز توجه زيادي به بعد مثبت تقدير و سرنوشت داشت؛ به اين معني كه انسان عاطفي و احساسي در برهههايي از تاريخ قدرت كنترل و نظارت خود را از كف داده و از رسيدن به اهداف خود باز مانده است. تقدير با اين معني، سيطرهي خود را در دوران جديد بسط داده است.
ما وقتي ميتوانيم شكايت و گلايهي والري را خوب بفهميم كه با نظرات مشابه هم عصران او آشنا شده باشيم. فقط در اين صورت اين جملهي والري: «ما در پايان تمدنيم... بايد بدانيم كه در آستانهي فنا قرار گرفتهايم» به خوبي فهميده ميشود.
اما واقعا اروپا به كجا ميرود؟ آيا به موازات فرو ريختن بت تاريخ، بت اروپا هم فرو ريخته است؟ پل والري با وجود مباحث عديدهاي كه در باب عظمت اروپا عرضه كرد، سخن خود را با نواختن مارش عزا در رثاي زوال و سقوط غرب به پايان ميبرد. اما برخي ديگر هم چون اشپينگلر در خصوص زوال تمدن اروپا به دقت انديشيدهاند. چه كسي ميتواند پس از دو جنگ جهاني، نسبت به ارادهي اروپا در اكتشاف و دانايي، و نيز عظمت هنر، علم و ادبيات آن ادعاي همسري و هم ترازي داشته باشد؟ البته همهي نقادان غرب اتفاق نظر دارند كه اين پيشگوييها را بايد بر حسب آنچه در ساير نقاط عالم ـ امريكا و آسيا ـ رخ ميدهد، ارزيابي و محاسبه كرد. فكر نميكنم فهم اين مطلب چندان غامض و پيچيده باشد. نكتهي مهم اين است كه به قول «جفري پار اكلوگ» مطلب مزبور براي اروپاييهايي كه مدتها به رشتهي حيات تمدن خود انديشيدهاند، جالب و جذاب باشد.
در آينده بايد تاريخ را از ديدگاهي جهاني نوشت. نبايد تاريخ اروپا و حتي تاريخ غرب را در خلأ و به طور مجزا مورد بررسي قرار داد. اين يكي از نكاتي است كه اشپينگلر به شدت بر آن تأكيد ميورزيد. او اصرار دارد كه نگرش «بطلميوسي» به تاريخ را كنارگذاشته و نگرشي «كوپرنيكي» به تاريخ داشته باشيم. انقلاب كپرنيكي اشپينگلر عبارت است از بحث دربارهي اروپا به عنوان يكي از فرهنگهاي بزرگ تاريخ جهان، نه آن كه فرهنگ اروپا را محور و مركز جهان تلقي كرده و تصور كنيم كه ساير فرهنگها حول محو فرهنگ اروپايي ميگردند.
اما سؤال اساسي اين است كه تمامي فرهنگهاي بزرگ، بر چه چيزي مبتني و استوار هستند؟ چه مقدار از كشفيات و هدايتهاي عقلي بر قدرت اقتصادي و سياسي تكيه دارند؟ اگر فرهنگ اروپا بر اين قدرت سياسي ـ اقتصادي متكي نباشد، احتمالاً اروپا ميتواند به تداوم حيات خود اميدوار باشد.
به نظر من، اروپا پس از سال١٩٥٠ تا كنون، اگر خورشيد آسمان عقلانيت نباشد، دست كم يكي از درخشانترين ستارگان آن است. «آلفرد نورث وايتهد» در اين زمينه سخنان نغز و حكيمانهاي دارد.١١ به نظر او ايجاد يك تمدن زنده و با نشاط فقط به مدد يك روح ماجراجو و مخاطره طلب امكانپذير است. داشتن روح ماجراجو نيز منوط به آن است كه جامعه، ميزان بالايي از پرسش گري و نقادي را در خويشتن اعمال كند. البته اين هدف با درك روشن از نياز به آزادي انديشه حاصل خواهد شد، چرا كه تمامي ديدگاههاي عقلاني و منسجم مرهون شناخت آدمي از جهان است. ناگزير چنين جامعهاي بايد «هدفي متعالي» پيش رو داشته باشد، چرا كه انسانها به واسطهي فقدان اين هدف متعالي در دامان فساد غرق خواهند شد. اين آرمانهاي غايي ـ اگرچه غير عملي و تحققناپذير باشند ـ مفاهيمي هم چون حقيقت، خير و زيبايي را در خود داشته و انسانها را به تلاش در راستاي چنين اهداف وا ميدارند. علاوه بر اين، اروپا قرنها ميراثدار يونان باستان بود. پس از جنگ داخلي در خلال سالهاي ١٩١٤ تا ١٩٤٥ نيز آزادي و خود انتقادي هم چنان وجود داشت، اما اروپا ديگر به يك جسد بي سر تبديل شده بود.
آيا هنوز هم اروپا يك تمدن ماجراجو و مخاطره طلب است كه همانند دورهي سرمايهداري در روم وجههاي تدافعي به خود گرفته است؟ آيا ديگر يك قدرت جهاني فراگير نيست؟ بالاتر از همه اين كه آيا اروپاييها ميتوانند اهداف متعالي را كه زماني واجد آن بودند، بار ديگر به دست آورند؟ پاسخ اين پرسشها مشخص نيست، يا دست كم امروز قابل پيش بيني نيست. قطعا اين پاسخها نه فقط به واسطهي تغيير فرضي و نظري قدرت سياسي و اقتصادي ملتها. بلكه تا حد زيادي از طريق اهداف و آرمانهايي كه اروپاييها در سالهاي آتي براي خود در نظر ميگيرند، كامل خواهد شد.
ماخذ اين مقاله، كتابي است با مشخصات ذيل:
Main Currents of Western Thought. Ed.By: Franklin Baumer. ١٩٧٨. Yale University, PP ٦٤٧_٦٥٥.
پينوشتها:
١. Paul Valery, the Crisis of Mind. P.٣١.
٢. Ibid. p٢٣.
٣. Ibid. P٢٧.
٤. Arthur Koestler, Arrow in the Blne, ١٩٥٢.
٥. Thomas Mann, Frueid and Future, ١٩٣٦.
٦. Paul Tillich, the Courage to be, ١٩٥٢.
ايد توجه داشت كه آنچه تيليش ميگويد، در مورد امريكا و اروپا نيز صادق است.
٧. بي شك تيليش، واژهي «گريز از آزادي» را از عنوان كتاب مشهور اريك فروم وام گرفته است.
٨. Arthur Coestler, Ibid.
٩. Andre Malraux.
١٠. در يكي از فصول كتاب زير، به تفصيل در اين باره سخن گفته است:
Modern Euroupean Thought, ١٩٧٧.
١١. خصوصا بنگريد به:
Adventures of Ideas, New Yourk. ١٩٩٣.